سه شنبه 30 تیر1388
وای خدای من باورم نمیشه وروجک شیرین زبون دو سالت شده باشه.... دو سالی که مثل برق و باد گذشت و از شیرینترین و بهترین سالهای زندگیمون بود.تک تک لحظات با تو بودن لذت وصف ناپذیری داره که مثل یه خاطره خوب و تکرارنشدنی در ذهن هامون قاب گرفته میشه.
گل من... عشق من...همه زندگی من تولدت مبارک
حالا چی بگم بعد از این همه نبودن و غیبت غیر موجه؟!!!!
اول از سانای ملوسکم میگم که الان سانای خانم ۲ ساله ما چه کارایی میکنه...
این جوجو طلایی مثل بلبل حرف میزنه و تقریبا به خوبی میتونه با یه آدم ۶۰-۷۰ ساله هم صحبت بشه!تو پست های بعدی از شیرین زبونیای دلبرکم مینویسم.
از مبل و تخت و صندلی و میزم به راحتی بالا میره تا خودشو به نقطه هدفش برسونه که بیشتر موارد نشستن رو میز کامپیوتره.
عاشق کار با کامپیوتره و میشینه پشت میز و کی بوردو به حالت ایستاده میذاره و شروع میکنه به تایپ خودشم خیلی سریع و تا بهش اخم و تخم میکنه میکه:آخه کار دارم خیلی کار دارم...
لوازم آرایش و عطر واین جور چیزا هم از دستش سالم در نمیرن.
عاشق نی نی های دیگس و با دیدن هر کدومشون میره و ناز و بوسشون میکنه.
خیلی مهربون و با محبته... بی نهایت.... و بابا جونش هر چی سعی میکنه این دخمل لطیفشو یه کم خشن کنه موفق نمیشه فقط الان با تعلیمات خشونت امیز اخیر بابایی موفق شده که مشت زدن به صورت و بهش یاد بده البته بعد از هر مشتی که میزنه کلی آدمو ناز و بوس میکنه!!!!!!!
سانای خانم ما گرماییه و اصلا حال و حوصله لباسو نداره واسه همین هر روز چندین بار خودش لباساشو در میاره و اصلا هم حاضر به پوشیدنشون نیست.....
در مورد بقیه کاراشم بعدا حتما مینویسم.... نمیدونم امشب نه تونستم عکس بذارم و نه از شکلکای تولد ولی بعدا حتما اضافه میکنم خصوصا عکسای سفرمون به ایرلندو...
فعلا بای
سه شنبه 18 فروردین1388
سال 88 مبارک
بله عید شما مبارک..... یعنی سال نو شما مبارک....
سانای گل ما دومین بهار زندگیشو تجربه میکنه و در .این بهار روز به روز شکفته تر و بهاری تر و خوردنی تر میشه....
تعطیلات عید امسال رو ما رفتیم شاهین دژ پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ سانای. خیلی خوش گذشت و سانای شیرین زبون بلا چه هم واسه خودش تو خونه مامان بزرگ و بابابزرگ سلطنت میکرد و هر کسی از هر گوشه ای قربون صدقش میشد و این قلقلی هم هیچ محبتی رو بی پاسخ نمیذاشت و خودش و تو دل همه جا میکرد .... ۶-۷ عید برگشتیم تهران پیش مامانیا یعنی مامان من و باز این کوچولوی شیرین عدا بود و یه خانواده که همه رو با حرفا و قر و نازاش کشته بود....
خلاصه عید خیلی خوش گذشت و الان دوباره به حالت معمول برگشتیم مامان و بابا میرن سر کار و سانای با خاله اقدس جونش میمونه...تو عید سانای سرما خورد و حسابی لاغر شده ولی دوباره داره با تلاشای خاله اقدس یه کم تپل میشه و لپ لپی....
و اما زبون سانای خانم که خیلی بیشتر از قد و وزنش در حال رشده و هر روز با گفتن کلمات و جملات جدید همه رو متحیر میکنه........ الان به خوبی حرف میزنه و جملات ۵-۶ کلمه ای میگه:
چند روز پیش موقع غذا خوردن یه دفعه ای با لحن ناراحتی گفت: وای خودایا از دست این بابا چی کای کنم؟
فعلا همین و داشته باشن تاسر فرصت حتما از شیرین زبو نیای قلقلیم بنویسم.... بای
یکشنبه 18 اسفند1387
روز جهانی زن
هر چند وضعیت زنان در محیط اجتماعی ایران همانند سایر وضعیت های کشور ما اصلا مناسب نیست و لی اگر با دقت به اطرافمان نگاهی بیندازیم مشاهده می کنیم که در زیر پوست شهرمان مبارزه ای سفید وخاموش ولی نفسگیر برای ساختن آینده بهتر در جریان است و باید گفت که زنان تحصیل کرده و طیقه متوسط شهری در خط مقدم این تغییرات هستند ووقتی به آمار دانشجویان و کارکنان و نوسندگان زن نگاهی می کنیم باورمان میشود که باید امید وارانه به آینده ای که سانای در ان زندگی خواهد کرد باور کنیم و هر چه میتوانیم با این تحولات همراهی کنیم به امید روزی که دراین کشور زنان نیز به حقوق وشرایط برابر دست یابند این روز را به مامانت و تو تبریک میگویم
بابایی
سه شنبه 15 بهمن1387
اخبار مهم این هفته:
اول از واکسن سانای خانم بگم که دختر گلم خیلی خوب تحمل کرد فقط شب اول یه کم اذیت شد و تب کرد و از روز بعد خوبه خوب بود.
دوم اینکه خونه ما کاراش تموم شد والان تقریبا ۲۰ متری به مساحت خونمون اضافه شده
که این کار با سقف زدن حیاط خلوت انجام شد و الان تقریبا ۳-۲ ماهه که ما در گیرش بودیم. اول که واسه بنایی که یه ماهی طول کشید مامان بزرگ و بابابزرگ اومدن کمک ما و واقعا دستشون درد نکنه چون اگه کمک اونا نبود ما اصلا نمیتونستیم این کار رو بکنیم.... یک ماه بعد از تموم شدن بنایی نوبت به رنگ رسید و این هم ۱ هفته طول کشید و در این مدت سانای رو صبحها میبردم خونه خاله اقدس مهربون که با وجود سرماخوردگی سختش باز هم از سانای مراقبت کرد و شبها هم میرفتیم خونه عمه فاطمه....
خلاصه کلی سخت گذشت ولی جمعه بعد از ظهر دیگه رنگ هم تموم شد و وسایل رو چیدیم وکم کم زندگیمون داره به حالت عادی بر میگرده و واقعا ارزشش رو داشت چون واسه خونه شصت متری اضافه شدن ۲۰ متر خیلی زیاده..... و هممون از این بابت خیلی خوشحالیم خصوصا سانای که دیگه به راحتی میدوه و بازی میکنه...
خوب ادامه اخبار تا چند ساعت دیگه که من از سر کار برگردم......
و حالا در مورد سانای خانم ....
۱- سانای الان کلی حرف میزنه و الان ۲ هفته ای میشه که جمله های ۳ کلمه ای هم میگه: کوش=کجاست....برو عبخ=برو عقب....نخاش: نقاشی.... نخونی: نخودچی.... چش چش ابو=برام چشم چشم دو ابرو بکش..... حس=کتاب حسنی.... خاپیش=خوابه.... بتو=پتو....خوش=خوشگله.....تیس=چاقو تیزه.....پوق:پرتغال
-هر چیزی رو که به دستش میدیم فوری میگه میس:یعنی مرسی
-میوه هم که میبینه با لهجه خیلی قشنگ میگه: پوست
- وقتی که پرتغال یا نارنگی میخوره میگه:تشه؟ یعنی ترشه بعد میگه :نه و بعد باز میپرسه و هی جواب میده!!!!
- وقتی می خواد یه کاری انجام بده و نمیشه میزنه رو پاش و میگه:ای بابا!!!!![]()
-چاقو و یا چیزایی رو که نباید دست بزنه رو که میبینه خودش میگه:دست نه
۲- خیلی از شعرای بچه گانه ساده رو هم وقتی می خونیم و مکث می کنیم کامل میکنه مثلا یه توپ دارم قلقلیه... یه روز آقا خرگوشه(یه آخه خوشگلی میگه که بیا و ببین).... عمو زنجیر باف.... کوچولویم کوچولو
۳-از ۳-۱ میشماره و بعدش از ۹-۸ این عددای وسط رو فاکتور میگیره!!!!!!!
۴- تو نقاشی هم کلی پیشرفت کرده و دایره رو هم میکشه.
۵- اسم کسایی رو که دوست داره هزار بار تکرار میکنه مثلا دایی ممد رو وقتی با ما هستن صد بار صدا میزنه و خاله اقدس رو همر روزی هزاربار صدا میزنه:ادس!!!!!!
۶- خاله فرزام رو هم که به تازگی براش اسم جدید انتخاب کرده و صدا میزنه:هادی!!!!!!!!!
طفلکی فرزام اوایل یه کم پافشاری کرد تا نظر سانای رو تغییر بده ولی الان تسلیم شده و اسم جدید خودش رو از طرف سانای قبول کرده!!!!!!!!
۷- عاشق قایم موشک بازی و کلا بازی های با هیجانه و موقع قایم موشک بازی خودش هم دنبال خودش میگرده و هی با صدای زیر میگه: هانا... هانا و زیر میز ها رو نگاه میکنه!!!!
۸- کلاغ پر و لیلی حوضک رو هم دوست داره...
۹-کتاب حسنی نگو یه دست گل رو هم خیلی از قسمتاش رو حفظ شده و اول مطلب بعدی رو میگه....
۱۰- صدای خیلی از حیوونا رو هم بلده و خیلی خوشگل صداشون رو در میاره :
حتی صدای ماهی رو هم در میاره.... لباش رو غنچه میکنه وباز و بستشون میکنه!!!!!!!!
۱۱-اسم تمام کتاباش رو میدونه و وقتی میگی فلان کتاب رو بیار سریع میاره.
از کارای این قلقلی باز هم اگه یادم اومد مینویسم فعلا بای
جمعه 4 بهمن1387
18 ماهگیه سانای بلا
قبل از اینکه چیزی بنویسم باید بگم که شاپریه من ۱۸ ماهگیت مبارک باشه مامان جون....
وای زندگی مثل برق و باد میگذره میبینین چند وقت دیگه اومدم نوشتم سانای مامان ۱۸ سالگیت مبارک!!!!!!!!!
خوب زندگی اینطوریه دیگه....مگه مامان من وقتی من ۱۸ ماهم بود فکر میکرد من یه روزی ۱۸ ماهگیه دخترم رو جشن بگیرم!!!!!!!!!
و اما گلگل مامان الان ۴-۵ روزه که سرماخورده و من هنوز نتونستم ببرم واکسن ۱۸ ماهگیش رو بزنه ولی در کل امروز حالش بهتر بود و فردا صبح میریم مرکز بهداشت تا سانای گلم واکسن بزنه.....در اولین فرصت از شیطنت های جدید این بلاچه مینویسم....
جمعه 4 بهمن1387
سانای سوارکار
خوب این رو باید بگم که سانای خانم عاشق این اسب دماغ شکسته ست و یه ناز و بوسایی تو پارک نثارش میکنه که بیا و ببین
چهارشنبه 25 دی1387
عکس های جدید سانای
این هم عکس سانای خانم در حال اسب سواری!!!!

سانای در لباس خاله فرزام

سانای در چمدون....(قبل از کوتاه کردن مو....)

سانای دیشب در حال انار خوردن!!!!!!!!!!
یکشنبه 15 دی1387
سانای نگو یه دسته گل....
سانای خانم عاشق قصه است البته قصه هایی که قهرمانش خودشه و در طول روز براش اتفاق افتاده و اونا رو به یاد میاره یکی از قصه هایی که باباییش باید روزی ده بار براش تعریف کنه:
بابا:هوا
سانای: ههههد(سرد)
بابا:بود. داشت از آسمون
سانای:بببببببببببببف(برف)
بابا:میبارید. زمین
سانای:سسسس(سفید)
بابا: شده بود. یهو سانای دید که ۲ تا جوجو اومدن تو حیاط. جوجوها
سانای:گگگگگگگ(گرسنه)
بابا: بودند. بابا و سانای رفتن برای جوجوها
سانای: نون
بابا:آوردن. جوجوها خوشحال شدن و نونا رو خوردن و پرواز کردن .بابا و سانای هم با جوجو ها
سانای: بایبای
بابا:کردن.
و اینجای قصه همه باید بای بای کنن!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه 13 آذر1387
این هم عکس سانای خانم در کرمانشاه هتل جمشید
حالا این هم در ساحل دریای خزر (زیباکنار):

شنبه 9 آذر1387
سانای شیرین زبون
خوب گل گلک من الان کلی شیرین زبونی میکنه و حسابی شیطون شده کلی چیز میشکنه و یه عالمه وسیله داغون میکنه.... چند روزه پیش بود که دو تا از روژ لب های خوشگل و خوب مامانی رو منهدم کردو کل کیفم هنوز هم که هنوزه قرمزه.... حالا دست و صورت خودش رو هم میتونین تصور کین!!!!!!!!!
از شیرین زبونیاش بگم.... چند روز پیش که ما با هم توماشین بودیم من داشتم به سانای میگفم:قلب مامان کیه؟
و سانای جواب میداد:هانای(یعنی سانای)
-عشق مامان کیه؟
-هانای
-نفس مامان کیه؟
هانای
-پیشیه مامان کیه؟
-بابا!!!!!!!!!!!!!!!
وای راننده غش کرده بود از خنده و من هم به حرف سانای و پیشیه خودم فکر میکردم

