چهارشنبه 12 تیر1387
هنرای جدید سانای خانم
۱-سانای گل من از دومین روز آبله مرغونش یعنی ۱۴ خرداد شروع کرد به چهار دست و پا رفتن...و الان با سرعت موشک چهار دست و پا میکنه و هر جا میخواد میره یک سره لای دست و پای من و باباییه و از همه جای خونه هم بیشتر آشپز خونه رو دوست داره و اینکه کشوهاشو بیرون بریزه و شلوغ کاری کنه.
۲- این پیشی ملوسه من متخصص آشغال یابی از رو زمینه و از دور نشونه میگیره و با کلی به به گفتن خودش رو به آشغالای میکروسکوپیه اون طرف خونه میرسونه و در یک حرکت گاز انبری اونا رو با انگشتای کوچیکش بر میداره و میخوره... به قوله بابایی دیگه میخوایم جارو برقیمون رو بفروشیم چون سانای گل من از هر جارو برقی خونه رو تمیز تر میکنه.
۳-گل گلی من هر وقت بخواد آدم رو بوس میکنه یعنی با دهن باز آدم رو میخوره و بعدش هم چند تا میزنه تو گوشت یعنی نازت کرده و خودش هم کلی ذوق میکنه.
۴-وای چی بگم از حرف زدن این قلقلی.... از صبح که بیدار میشه کلی حرف میزنه ولی با زبون سانایی....خصوصا وقتی با خودش داره بازی میکنه و یه جایی رو به هم میریزه....از اصطلاحات سانای خانم:دقل پقل ددد ببب بوبو تپ تپ گدا نه نه گل گل...
۵- سانای واضحا گل میگه و خیلی هم گل دوست داره... وقتی که گل میگیره دستش همه باید گلش رو بو کنن و بگن به به چون میکنه تو دماغت و منتظر به به گفتنه...
۶-چند روزه که دخترم کار بیزینسش هم حسابی ردیف شده و کلی با موبایل حرف میزنه.... گوشی رو میگیره دم گوشش و بلد بلد حرف میزنه و دست دیگش رو هی بالا پایین میاره و با طرف معامله حسابی جدی حرف میزنه...
۷-سانای خانم گل باقالی در تاریخ ۲۶ خرداد هم برای اولین بار دستش رو گرفت به مبل و بلند شد....
۸- یه خبر دیگه اینکه هنوز از عاج بعدی خبری نیست.... یعنی همون ۲ تا دندونیه که بوده در صورت روئیت عاج بعدی سریعا بهتون خبر میدم....
۹- فعلا بای بای چون سانای بلا چه پی پی کرده و......
یکشنبه 9 تیر1387
تولد مامان جونی
سانای عریز باید بهت بگم مامانت در این یکسال گذشته تمام انرژی و زندگی ووقت خودش را برای سلامتی و رشد و شادی تو صرف کرده است که بعدا شاید برایت بگویم که چقدر فداکاری میکند و اینکه هم سرکار رفتن و هم بچه بزرگ کردن و هم به خانواده رسیدن در این شهر بزرگ و غریب چقدر طاقت فرساست ژس بیا به هم بلند بگیم مامان جون
تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
و دوستت داریم
یکشنبه 9 تیر1387
در هفته ای که گذشت سانای خانم ما دوتا میهمان ویژه داشت پدر بزرگ و مادر بزرگ از شاهین دژ آمده بودند به عشق سانای و برای دیدن دومین نوه شان . به علت دوری زیاد راه بین تهران وشاهین دژ و گرفتاریهای زمانه رفت وآمد بسیار سخت و کم شده است و با زمانهای ما بسیار فرق کرده است که حتی زمانی که بچه بودیم تنهایی و بدون تاکسی به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ می رفتیم و همچنین سایر فامیل ها.
از زمان تولد سانای متاسفانه ما اصلا نتوانستیم با سانای به شاهین دژ برویم و مادر برزگ اینها آخرین باردر تولد سانای تهران بودند ودر این مدت فقط تلفنی با سانای حرف زده بودند و یا از طریق سایت و ارسال عکس سانای را دیده بودندولی در این ده روز سانای حسابی به آنها عادت کرده بود و ساعتها بدون ما با آنها بازی میکرد ومخندید ومی رقصید و با رفتن آنها جای خالی آنها را حس میکرد
امید وارم با بزرگتر شدن سانای از این به بعدما بتوانیم زود به زود به شاهین دژ بروم احساس میکنم که بچه ها به این روابط بیسار نیازمندند
یکشنبه 26 خرداد1387
دلتنگی
ولی این باردر خرداد خیلی اتفاق عجیبی افتادبرای اولین بار از تنهاماندن احساس خستگی کردم و هر چه فکر کردم دیدم به علت نبودن سانای و فرشته بود و دریافتم که دیگر خیلی چیز ها جای خانواده را نمیگیرد و بسیاری از هویت های فردی واجتماعی انسان با خانواده تعریف میگردد و نبود آنها چقدر دلتنگت می کند
امید وارم همیشه بتوانیم یک خانواده خوشبخت وموفق باقی بمانیم و محیطی را فراهم کنیم که سانای علیرغم این همه مشکلات ایران واقعا زندگی کند
بابا ی سانای
چهارشنبه 22 خرداد1387
سانای خانم دون دونی:
البته خیلی خوب بود که مشهد بودم چون مامانم و فروزنده خیلی کمک کردن.... البته جای بابایی تو تون لحظات سخت سانای خیلی خالی بود ولی به هر حال گذشت...
میخواستم یه مطلب در مورد آبله مرغون بنویسم ولی هنوز وقت نکردم....
این هم عکس عسل خانم دون دون من:

یکشنبه 12 خرداد1387
مامان و سانای در مشهد...
اینم عکس سانای خانم گل من که عاشق گله...... ۱۰/۳/۸۷
هر کاری کردم بیشتر عکس بذارم نشد آخه سرعت اینترنت خیلی کمه.... حالا فردا هم تلاش میکنم.... راستی ما الان مشهدیم... من و سانای امروز با هم اومدیم مشهد و بابایی هم فردا میاد....
سانای امشب دلش واسه باباش خیلی تنگ بود و دلش میخواست که من باهاش بازی هارو بکنم که هر شب بابابایی میکرد مثلا لالا بازی....
اومدن امروزمون هم ماجرایی بود من و سانای بدون بلیط رفتیم فرودگاه و مامانی بعد از کلی فیلم بازی کردن تونست بلیط جور کنه و گر نه تو این تعطیلات از ۲ هفته قبل بلیط گیر نمیاد....
امروز تولد مامان مامانیه.... تولدت مبارک مامان بزرگ جونی...
و دیگه اینکه سانای خانم داره آبله مرغون میگیره... وای عسلم فدات بشم...امیدوارم سبک بلشه و خیلی اذیت نشی...
بای تا فردا و عکسای جدید
دوشنبه 6 خرداد1387
بعد از یه عالمه تاخیر.....
حتما الان از دست من عصبانی هستی که چرا این همه وقته که هیچی ننوشتم.... آره مامانی حق داری .... ولی من این روزا خیلی سرم شلوغه و نمیتونم تند تند واست بنویسم آخه دارم درس میخونم ...
خوب اول از چند هفته قبل بگم که رفته بودم نمایشگاه کتاب و کلی واسه سانای خانم کتاب و اسباب بازی خریدم .... من از اول سال واسه نمایشگاه کتاب روز شماری میکنم و الان ۲ ساله که فقط وقت میکنم که غرفه نینی ها برم و اصلا نتونستم به غرفه های دیگه سر بزنم تازه تمام پولم هم تو همون غرفه ها تموم میشه و پولی واسه خودم و بابا نمیمونه امسال انقدر خرید کرده بودم که ۲ -۳ جا پرسیدن واسه کدوم مهد کودک خرید میکنین و من گفتن مهد کودک سانای!!!
خلاصه نمایشگاه خیلی خوب بود تازه یه روز هو با خودت رفتیم ولی به خاطر شلوغی و ازدحام نشد که شما رو ببریم تو و خودتون انتخاب کنین... پس با ابابیی موندی بیرون و باز هم من رفتم واست خرید کردم...
الان تقریبا ۲ هفتست که داری میای مهد کودک و کم کم داری بهش عادت میکنی ... وای یادم رفت بگم که هفته قبل بازم سانای خانی اووف شدن...آره اسهال و استفراغ شده بودی که با سرماخوردگی هم بود و مامانی به خاطر همین ۳ روز سر کار نرفت.... و حالت زود خوب شد ولی روزای سختی بود هم واسه تو وهم واسه مامان و بابا.... امیدوارم همیسه سالم و سلامت باشی مامانی و هیچ وقت هم اووف نشی...
راستی سانای خانم گل من ۲-۳ شب پیش واسه اولین بار گفت:به به
وای که چقدر خوب بود و بعد از اون شب تا غذاتو میبینی میگی به به و خیلی هم خوش مزه میگی به به...فدات شم خودتم به بهی...
خوب دیگه من باید برم .... به خاله فرهوده هم قول میدم که فردا پس فردا عکسای جدید عسلمو میزارم... بای
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
سانای خانم به مهد کودک میرود
خبر مهم و داغ ما اینه که سانای خانم داره از روز ۵ شنبه میره مهد کودک..... بله بلاخره سانای خانم هم مهد کودکی شد... ![]()
![]()
امروز روز سوم مهد کودکشه...و جریان از این قراره که المیرا جون که برای نگهداری سانای گلم میومد خونه برنامش اصلا با مامان خانمی جور نمیشد چون هر روز بعد از ظهر کلاس داشت و نمیتونست حتی ۱ ساعت هم اضافه واسته در حالیکه مامان خانمی کلی کار داره که چون وقت نداره باید بعد از زمان کاریش انجام بده وتازه ۲-۳ روزه آخر کار المیرا سانای سرما خورده بود و غر غر میکرد و بهانه گیری میکرد و المیرا هم اصلا نمیتونست سانای رو آروم کنه و مامان مجبور بود که بیاد خونه ودیگه اینکه در کل هم از المیرا جون راضی نبود چون هیچی به سانای خانم یاد نمیداد در حالیکه سانای به سرعت برق و باد کلی کار یاد میگیره...و خلاصه روز ۳ شنبه که مامان از سر کارش به خاطر گریه و بی قراری سانای اومد خونه خیلی از دست المیرا عصبانی بود و به المیرا گفت که دیگه نیا....... ۴ شنبه رو تو خونه موند و با بابایی کلی فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که سانای رو ببرن مهد کودک بیمارستان....
بله الان سانای خانم مهد بیمارستان و الان مامانی باید بره تا بهش شیر بده....
فدات بشم عسل من این طوری خیلی بهتر چون کنارمی و هر وقت که بخوام بهت سر میزنم و میتونم بهت شیر هم بدم و کلی هم خیالم راحته و دیگه دوربین مدار بسته و ضبط صدای پرستار و این برنامه ها رو هم نداریم....
حالا اگه باز هم فرصت کردم میام و از کارای جدید سانای ملوسم میگم....
الان بای بای تا بعد
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
سانای خانم اووف شده!!!
اینم عکس سانای خانم تو باغ توت کنار خونمون... البته عکس دو هفته پیشه چون الان توتا دارن میرسن....![]()
![]()
![]()
یه خبر بد هم اینکه سانای عسلم سرماخورده و الان ۲ روزه که اصلا حال نداره ولی با وجود بی حالی و سرماخوردگیش کلی شیطونی میکنه....دیروز بابایی که به خاطر روز کارگر تعطیل بود از سانای مراقبت کرد و امروز هم که ۵ شنبست من... المیرا هم هنوز حالش خوب نشده... ۲ روز اومد و دوباره تب کرد...فکر کنم توهمون مدت هم سانای ازش گرفته...سانای ملوسم زودی خوب شو عسل مسل....

اینم پری دریایی من بعد از حموم... البته ۱ هفته قبل از سرماخوردگی!!!!
شنبه 7 اردیبهشت1387
سانای خانم 2 دندونه
بالاخره سانای خانم دندون درآورد.....۲ تا دندون خوشگل از پایین.... من که کلی ذوق کرده بودم به همه زنگ زدم و خبر دادم انگار که سانای از سفر مریخ برگشته.... بله سانای خانم روز ۴ سنبه ۴ اردیبهشت که ۹ ماه و ۵ روزه بود اولین دندونش رو در آورد.....
مبارکه عسل خانم...مبارکه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الان که بهش غذا میدم دندونش تیک تیک میکنه و میخوره به قاشق.... فدای تیک تیکت بشم عسل خانم...
دیگه اینکه سانای خانم بابایی شما تو نوشتن خیلی فعال شده و داره از من هم جلو میزنه... من الان ۴ روزه که خونه ام و سر کار نرفتم چون پرستار سانای جونم مریض شده و نمی تونه بیاد.... حالا امیدوارم که حالش تا فردا بهتر بشه ....
تو این چند روز سانای کلی پیشرفت کرده الان صدای گربه رو در میاره و تا میگم سانای پیشی چی میگه صداشو زیر میکنه و میگه میو میو... وای فدای میو میو کردنت بشم .... و همینطور یاد گرفته موهاشو شونه کنه و تا میگیم موهاتو شونه کن با شونه و بی شونه شروع میکنه به شونه کردن.... و موهاشو میکشه....
دیگه درست و حسابی موش موش میکنه .... یه چیز بامزه من امروز صبح حساسیتم تشدید پیدا کرده بود و فین فین میکردم و سانای هم پشت سر هم میخندید و موش میکرد... فکر کرده بود بازیه....
توپ و عروسکه پوه رو هم میشناسه...
خلاصه حسابی عسل شده این دخمله.... ولی تو این چند روزه خونه بودن من یک کلمه هم درس نخوندم.... نمیدونم چی کار کنم اصلا وقت نمیکنم....
فعلا بای بای .... چون طلا خانم بیدار شد

